|
دزدی
دزدی به باغی رفت و میوه های بسیار چید .
ناگهان صاحب باغ رسید و گفت : << ای مرد پست ! از خدا شرم نمی کنی که بی
اجازه من میوه های درخت را می چینی ؟>>
دزد گفت : << از باغ خدا ، بنده خدا ، میوه خدا را می خورد . انگاه تو او را
سرزنش میکنی ؟!
صاحب باغ با شنیدن این الفظ ( جمع لفظ و به معنی سخن )دستور داد تا طنابی
آوردند . دزد را به درخت بست و با چوب به جانش افتاد !
دزد از درد فریاد می کشید و می گفت : از خدا شرم نمی کنی که این گونه مرا چوب
می زنی ؟!!>>
صاحب باغ گفت : << بنده خدا ، با چوب خدا ، به پشت و سر بنده خدا می زند ،
آنگاه تو را سرزنش می کنی ؟!>>
*************************************************
جوان پاکدل
آورده اند که : روزی واعظی بر منبر گفت : ای مردم ! هر کس (( بسم الله )) را
از روی اخلاص بگوید ، می تواند از روی اب بگذرد، آن چنان که در خشکی سفر
کند.جوانی ساده دل ، منزلش در خارج از شهر بود و هر روز ناگزیر بود که از
رودخانه عبور کند ، آن جا بود چون این سخن از واعظ بشنید، بسیار خوشحال شد.
هنگانم بازگشت به خانه ، بسم الله گویان ، پا بر اب نهاد و از رودخانه گذشت.
روزهای بعد نیز ، کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد و در
صدد بود تا هدایت و ارشاد او را جبران کند. روزی واعظ را به منزل خویش دعوت
کرد ، تا پذیرایی شایانی از اوی به عمل آورد واعظ نیز دعوت او را پذیرفت و با
جوانی پاکدل به راه افتاند. چون به رودخانه رسیدند. جوان بسم الله گفت و پای
بر اب نهاد و از روی ان گذر کرد . اما واعظ همچنان بر جای خویش ایستاده بود و
قدم بر نمی داشت. جوان آواز داد : ای مرد بزرگ ! تو خودت بر منبر این دستور
دادای و من از ان روز چنین می کنم ، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای ،بسم
الله بگو و از روی اب گذر کن ! واعظ گفت: حق ، همان است که تو می گویی ،
اما دلی که تو داری ، من ندارم ....!
***************************************************************
گرگ و بره
آدم ها بر دو قسم اند....
یا مادر زادی گرگ به دنیا می ایند و یا بره متولد می شوند!!
گرگ ها همیشه گرگ می مانند ولی بره ها یا در نهایت تبدیل به گوسفندی تمام
عیار می شوند و یا یاد می گیرند چگونه گرگ شوند!
قسمت جالب ماجرا اینجاست که :
گرگ"بره زاده"حریص تر وخون ریز تر از گرگ"گرگ زاده"است،
زیرا که او از روی حقـــــــارت وکینـــــــه ونفـــــــــــرت می درد اما
گرگ "گرگ زاده" تنها به حکــــــــــــــــــم
عـــــــــــــــــــــــــادت!!!
*****************************************************************
توبه
مردی در تاریکی شب وارد باغ همسایه شد و بزرگترین هندوانه ای را که می توانست
دزدید و به خانه آورد .
وقتی آن را پاره کرد دید که با وجود بزرگی هنوز نرسیده است از این جریان روحش تکان خورد و افسوس
خورد که هندوانه را دزدیده ......
جبران
**************************************************************
*****************************
**************
باد نما
باد نما به باد گفت :"خدا لعنت کند تو را چقدر سنگینی و چه ملال انگیزی ! نمی توانی به طرفی غیر از من بوزی ؟ نمی دانی که با این کارت زلالی دائمی را که خداوند به من عنایت کرده تیره و کدر می کنی ؟ " باد کلمه ای در جواب نگفت ولی در هوا خندید .
******************************************************
جبران خلیل جبران . . شادی و اندوه
و آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو. و او پاسخ داد: شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود. و آیا جز این چه میتواند بود؟ هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود؛جای شادی در شما بیشتر میشود. مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟ مگر آن نی که روح شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟ هرگاه شادی میکنید به ژرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشکه اندوه نیست. ونیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است. پاره ای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر میگویید اندوه برتر است اما من به شما میگویم این دو از همدیگر جدا نیستند. این دو باهم می آیند؛و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره مینشینید؛به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است
********************************************************
مرگ جبران
آیا مردن انسان چیزی بیش از برهنه بودن در باد و آب شدن در حرارت خورشید است ؟ آیا قطع شدن نفس غیر از آزاد شدن روح از سرگشتگی مدام است که از زندانش بگریزد و در هوا بالا رفته و بدون هیچ مانعی به سوی خالقش بشتابد ؟
*************************************************************
هفت بار روح خویش را آزردم اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد. دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید. سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید. چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند. پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست. ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد، درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است. و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .
************************************************************
سهراب
می خروشد دریا. هیچكس نیست به ساحل پیدا. لكه ای نیست به دریا تاریك كه شود قایق اگر آید نزدیك مانده بر ساحل قایقی ریخته شب بر سر او، پیكرش را ز رهی ناروشن برده در تلخی ادراك فرو. هیچكس نیست كه آید از راه و به آب افكندش. و در این وقت كه هر كوهة آب حرف با گوش نهان می زندش، موجی آشفته فرا می رسد از راه كه گوید با ما قصة یك شب طوفانی را. رفته بود آن شب ماهی گیر تا بگیرد از آب آنچه پیوندی داشت. با خیالی در خواب. صبح آن شب، كه به دریا موجی تن نمی كوفت به موجی دیگر، چشم ماهی گیران دید قایقی را به ره آب كه داشت بر لب از حادثة تلخ شب پیش خبر پس كشاندند سوی ساحل خواب آلودش به همان جای كه هست در همین لحظة غمناك بجا و به نزدیكی او می خروشد دریا وز ره دور فرا می رسد آن موج كه می گوید باز از شبی طوفانی داستانی نه دراز
*************************************************************
جبران خلیل جبران
چشم یک روز گفت" من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟" گوش لحظه ای خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهی نمی شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهی نمی یابم." بینی گفت"کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم." آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند " این چشم یک جای کارش خراب است
***************************************************************
یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازاین دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است
************************************************
*************************
در باغ پدرم 2 قفس هست. در یکی شیری ست که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید" بامدادت خوش، ای برادر زندانی."
*********************************************
|