تبلیغات
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.......
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.......



کتاب های باربارا دی انجلیس ووین دایر

کتابهای باربارادی آنجلیس



لحظه های ناب برای عشاق
باربارا دی انجلیس

آیا می خواهید عشق، صمیمیت و نزدیكی بیشتری را در زندگی خود ایجاد كنید؟ دكتر باربارا دی آنجلیس یكی از پر آوازه ترین روانشناسان و متخصصین روابط انسانی در این كتاب رازهای ایجاد عشق و صمیمیت احساسی و نیز جنسی را با شما در میان گذاشته است و به شما خواهد آموخت كه چگونه سطوح عمیق تری از ارتباط را میان خود و نامزد / همسرتان بیافرینید و چه در خارج از اتاق و چه در داخل آن معشوق بهتری برای همسرتان باشید.


 

رازهایی درباره ی زنان
باربارا دی انجلیس

این كتابی است كه همواره منتظرش بودید تا آن را بخوانید و به مرد زندگی تان نیز هدیه كنید. در این پرفروش ترین كتاب سال، باربارا دی انجلیس متخصص پرآوازه ی روابط انسانی از تمامی رازهایی پرده برمی دارد كه زن ها دوست دارند مرد زندگی شان با خبر باشد. در این كتاب خواهید آموخت: سه نیاز پنهان كه در بین تمامی زن ها مشترك است / هفت افسانه از باورهای مردها نسبت به زنان و دلایل غلط بودن آنها / چگونه خشم زنان را شعله ور نكنید / چگونه نبرد قدرت را به همكاری و تشریك مساعی بدل كنید / روش ها و راهكارهایی برای عشق ورزی هر چه بیشتر / اگر شما یك مرد هستید: این كتاب را بخوانید تا رویاهای همسرتان تحقق بخشد.


اعتماد به نفس
باربارا دی انجلیس

آیا می خواهید به منبع اعتماد به نفس درونی خودتان دست یابید تا هر آن كه و هر آن چه می خواهید باشید؟

در این پرفروش ترین كتاب سال، دكتر باربارا دی انجلیس تعریف دقیقی از اعتماد به نفس و خودباوری حقیقی را بیان می كند و ابزارهای لازم برای خلق اقتدار شخصی، اعتماد به نفس و عشق و شور و حرارت را چه در شغل و كار و چه در روابط در اختیار شما قرار می دهد.

 
 

 
101 روش برای رمانتیك بودن
101 Ways to Romance
دكتر باربارا دی انجلیس
هادی ابراهیمی
چاپ دوم
964-5885-96-5

 


كتاب جیبی در برگیرنده 101 راه و روش برای دستیابی به هنر رمانتیك بودن. عشق ورزیدن را انتخاب كنید. عشق خود را ابراز و آن را با دیگران قسمت كنید. عشق تان را پنهان نكنید بلكه آشكار و رروشن نشانش دهید ... 
کتابهایی از وین دایر

 


مراقبه
وین دایر

شكاف بین افكار، مكنی بسیار عالی و شگفت انگیز است. معجزه ها در این مكان بوقوع می پیوندند. هر انسانی در بین افكار خود این شكاف را دارد. با خواست و اراده ی خود می توانید به این شكاف رخنه كنید و فعال سازی ابعاد متعالی بشر از قبیل بینش، شهود، خلاقیت و همچنین اوج كارایی او را تجربه كنید. در این مكان می توانید به آسایش، شور و شعف، سعادت جاودانی و آرامش ناشی از برقراری ارتباط آگاهانه با خداوند پی ببرید

 


برای هر مشكلی راه حلی معنوی وجود دارد
وین دایر

شما هیچ مشكلی ندارید مگر خودتان این طور تصور كنید. حتماً این كتاب را بخوانید چرا كه یكی از كتابهای فوق العاده دكتر وین دایر است. ما این طور پرورش یافته ایم كه به عباراتی همچون گناه و مجازات بیندیشیم. این اندیشه ها با تاكید بر این كه ما ضعیف هستیم و در اشتباهیم، قدرت و اختیار را از ما سلب می كند.

 

 

 





سه شنبه 13 مرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
دکتر وین دایر

ممنون از نظراتون در پست قبلی. خواستم بگم تو پست های آینده میخوام قسمتهایی از کتابای "کیمیاگر" نوشته ی پائلوکوئیلو رو بنویسم . و کتاب بعدی که قصد دارم بعد از تموم شدنش واستون ازش بنویسم کتاب" برای هر مشکلی راه حل معنوی وجود دارد" که نوشته ی دکتر وین دایر هستش. البته احتمالا یکی از وبلاگ ها رو اختصاص میدم به کتابای "دکتر وین دایر" وهمچنین "باربارا  دی آنجلیس" پیشنهاد میکنم این کتابهارو حتما بخونین .

 در کنار تموم مسئولیت ها و وظایفمون توی زندگی شاید بد نباشه هرزگاهی کتابای "دکتر وین دایر " و " باربارا دی آنجلیس" رو بخونیم .

قبل از معرفی کتابای دکتر وین دایر میخوام یه کم راجع به اون واستون بنویسم:

 

 

دكتر وین و. دایر Dr. Wayne W. Dyer یكی از معروفترین روانشناسان امروز غرب است كه همچون عارفی بزرگ هر جمله اش یك بغل امید و خرد را میهمان مغز خوانندگانش می كند. ایشان اینك در شصت و سومین سال تولدشان زندگی می كنند و تا كنون هزاران نفر از انسانهایی شكست خورده را به اعلا درجه ی آرامش، موفقیت و ثروت رسانده اند.
 
تحول روحی ایشان قصه ی شیرینی دارد كه در كتاب: ”باور كنید تا ببینیدنوشته اند. ایشان می گویند كه سالها از ظلم و بی مسؤولیتی پدرش به خانواده سرشار از خشم و نفرت بوده است. تا اینكه یك روز از پشت میز اتاقش در دانشگاه تصمیم می گیرد كه بدنبال پدر مست و لاابالی خود بگردد و از او انتقام روحی بگیرد. جستجوی یك مست دائم الخمر در سراسر آمریكا كار بسیار سختی بنظر میرسد. اما او از هر امكانی استفاده می كند تا اینكه بالاخره در می یابد كه پدرش چند هفته پیش در شهری دورافتاده بر اثر ناراحتی كبد ناشی از نوشیدن الكل فوت كرده است. با هزاران پرس و جو بالاخره قبر پدر را می یابد. در حالی كه سرشار از نفرت و انتقام بوده، بالای قبر می ایستد. مدتی به قبر نگاه می كند... پس از چند دقیقه كه به آن خاك می نگرد، ناگهان عاطفه ای پنهان از پشت سالها نفرت زبانه كشیده و به گریه می افتد. او در آن سیل اشك، پدرش را با وجود تمام زخمهای روحیش می بخشد. او می گوید: ”پدرم را بخشیدم و با این احساس بخشش عجیب و آنی احساس كردم تمام سدهای روحی كه مانع شكوفایی احساس خوشبختی ام بودند، در برابر قدرت عاطفی این بخشش نابود شدند. دود شدند و گویی در زندگیم صبح شده باشد. از آن روز به بعد به قدرت بخشش پی بردم و فهمیدم انسانی كه می بخشد، خود امكان پیشرفت بیشتر بسوی آرزوهایش را می یابد. می بخشی و خودت آزاد می شوی. این آزادی بسیار نزدیك بماست. اگر زرنگ باشیم و خوب ببینیم.“
 
از آنروز تا امروز، در این سی سال، ایشان كمر خدمت به خلق بسته اند و در غالب نوارها و كتابهای علمی و عرفانی بسیاری از خوانندگانشان را در سراسر دنیا مجذوب خویش كرده اند. او تمام كتابهای خود را در فضایی مملو از عرفان شرقی، اشعار مولانا، جملات حكیمانه ی قرآن و انجیل در غالب علم روانشناسی جدید می نویسد و شنیدن صدای محكم او آرامش بخش است. تا كنون دو كتاب از مجموعه ی كتابهای ایشان مقام پرفروشترین كتاب سال آمریكا را یافته اند. بسیاری از كتابهای ایشان به فارسی ترجمه شده اند.
 
 
 
و اینك چند جمله از این عارف بزرگ:
 
 
هر كس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به كسی بزند، بیشترین زیان را خود از آن خواهد دید، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است.
دكتر وین دایر
 
 
به هر كاری كه دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیرا این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است.
دكتر وین دایر
 
 
تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است.
دكتر وین دایر
 
 
درستكارترین مردم جهان، بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند، حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند.
دكتر وین دایر
 
 
برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه كن كنید.
دكتر وین دایر
 
 
از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید.
دكتر وین دایر
 
 
دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم منو بده....“ و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“!!
دكتر وین دایر
 
 

درون تو مشتی گوشت قرمز است كه دیدنش تو را با خودت مواجه نمی كند. تو لابلای آن گوشتهای قرمز درونت نیستی. آنجا را نگرد. خودت را در آرزوهایت خواهی یافت.
دكتر وین دایر
 
 
اگر مختارید كه بین حق به جانب بودن و
مهربانی یكی را انتخاب كنید، مهربانی را انتخاب كنید.
دكتر وین دایر
 
 
دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو.

دكتر وین دایر

 





دوشنبه 12 مرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
حکمت ها

دزدی 

دزدی به باغی رفت و میوه های بسیار چید .

 ناگهان صاحب باغ رسید و گفت : << ای مرد پست ! از خدا شرم نمی کنی که بی

اجازه من میوه های درخت را می چینی ؟>>

دزد گفت : << از باغ خدا ، بنده خدا ، میوه خدا را می خورد . انگاه تو او را

سرزنش میکنی ؟!

صاحب باغ با شنیدن این الفظ ( جمع لفظ و به معنی سخن )دستور داد تا طنابی

آوردند . دزد را به درخت بست و با چوب به جانش افتاد !

دزد از درد فریاد می کشید و می گفت : از خدا شرم نمی کنی که این گونه مرا چوب

می زنی ؟!!>>

صاحب باغ گفت : << بنده خدا ، با چوب خدا ، به پشت و سر بنده خدا می زند ،

آنگاه تو را سرزنش می کنی ؟!>>

 *************************************************

جوان پاکدل

آورده اند که : روزی واعظی بر منبر گفت : ای  مردم ! هر کس (( بسم الله )) را

از روی اخلاص بگوید ، می تواند از روی اب بگذرد، آن چنان که در خشکی سفر

کند.جوانی ساده دل ، منزلش در خارج از شهر بود و هر روز ناگزیر بود که از

رودخانه عبور کند ، آن جا بود چون این سخن از واعظ بشنید، بسیار خوشحال شد.

هنگانم بازگشت به خانه ، بسم الله گویان ، پا بر اب نهاد و از رودخانه گذشت.

روزهای بعد نیز ، کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد و در

صدد بود تا هدایت و ارشاد او را جبران کند. روزی واعظ را به منزل خویش دعوت

کرد ، تا پذیرایی شایانی از اوی به عمل آورد واعظ نیز دعوت او را پذیرفت و با

جوانی پاکدل به راه افتاند. چون به رودخانه رسیدند. جوان بسم الله گفت و پای

بر اب نهاد و از روی ان گذر کرد . اما واعظ همچنان بر جای خویش ایستاده بود و

قدم بر نمی داشت. جوان آواز داد : ای مرد بزرگ ! تو خودت بر منبر این دستور

دادای و من از ان روز چنین می کنم ، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای ،بسم

الله بگو و از روی اب گذر کن !    واعظ گفت: حق ، همان است که تو می گویی ،

      اما دلی که تو داری ، من ندارم ....!

  ***************************************************************

گرگ و بره 

آدم ها بر دو قسم اند....

یا مادر زادی گرگ به دنیا می ایند و یا بره متولد می شوند!!

گرگ ها همیشه گرگ می مانند ولی بره ها یا در نهایت تبدیل به گوسفندی تمام

عیار می شوند و یا یاد می گیرند چگونه گرگ شوند!

قسمت جالب ماجرا اینجاست که :

گرگ"بره زاده"حریص تر وخون ریز تر از گرگ"گرگ زاده"است،

زیرا که او از روی حقـــــــارت وکینـــــــه ونفـــــــــــرت می درد اما

گرگ "گرگ زاده" تنها به حکــــــــــــــــــم

عـــــــــــــــــــــــــادت!!!

 ***************************************************************** 

توبه

       مردی در تاریکی شب وارد باغ همسایه شد و بزرگترین هندوانه ای را که می توانست

دزدید و به خانه آورد .

وقتی آن را پاره کرد دید که با وجود بزرگی هنوز نرسیده است از این جریان روحش  تکان خورد و افسوس

خورد که هندوانه را دزدیده ......

جبران           

**************************************************************

*****************************

**************


باد نما

باد نما به باد گفت :"خدا لعنت کند تو را چقدر سنگینی و چه ملال انگیزی !
نمی توانی به طرفی غیر از من بوزی ؟
نمی دانی که با این کارت زلالی دائمی را که خداوند به من عنایت کرده تیره و
کدر می کنی ؟ "
باد کلمه ای در جواب نگفت ولی در هوا خندید .
 

 ******************************************************

جبران خلیل جبران  .  .   شادی و اندوه


و آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو.
و او پاسخ داد:
شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه
بسیار که با اشکهای شما پر میشود.
و آیا جز این چه میتواند بود؟
هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود؛جای شادی در شما بیشتر میشود.
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته
است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد
خراشید اند؟
هرگاه شادی میکنید به ژرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز
سرچشکه اندوه نیست.
ونیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن
چیزیست که مایه شادی شما بوده است.
پاره ای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر میگویید اندوه
برتر است
اما من به شما میگویم این دو از همدیگر جدا نیستند.
این دو باهم می آیند؛و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره مینشینید؛به یاد
داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است

********************************************************


مرگ جبران

آیا مردن انسان چیزی بیش از برهنه بودن در باد و آب شدن در حرارت خورشید است
؟
آیا قطع شدن نفس غیر از آزاد شدن روح از سرگشتگی مدام است که از زندانش
بگریزد
و در هوا بالا رفته و بدون هیچ مانعی به سوی خالقش بشتابد ؟
 

 *************************************************************

هفت بار روح خویش را آزردم
اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.
دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می
کنند.
پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل
بر قدرت و توانایی اش دانست.
ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد، درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب
های خودش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است . 
  

************************************************************

سهراب

می خروشد دریا.
هیچكس نیست به ساحل پیدا.
لكه ای نیست به دریا تاریك
كه شود قایق
اگر آید نزدیك
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او،
پیكرش را ز رهی ناروشن
برده در تلخی ادراك فرو.
هیچكس نیست كه آید از راه
و به آب افكندش.
و در این وقت كه هر كوهة آب
حرف با گوش نهان می زندش،
موجی آشفته فرا می رسد از راه كه گوید با ما
قصة یك شب طوفانی را.
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت.
با خیالی در خواب.
صبح آن شب، كه به دریا موجی
تن نمی كوفت به موجی دیگر،
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثة تلخ شب پیش خبر
پس كشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای كه هست
در همین لحظة غمناك بجا
و به نزدیكی او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا می رسد آن موج كه می گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز

 *************************************************************

جبران خلیل جبران

چشم یک روز گفت" من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده
است. این زیبا نیست؟" گوش لحظه ای خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که
کوهی نمی شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس
کنم. من کوهی نمی یابم." بینی گفت"کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم."
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و
گفتند " این چشم یک جای کارش خراب است

***************************************************************

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که
گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. وا ایستاد. آنگاه از
میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا
کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد
آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای
گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به
ازاین دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است

 ************************************************

*************************

در باغ پدرم 2 قفس هست. در یکی شیری ست که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده
اند؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید"
بامدادت خوش، ای برادر زندانی."
 

*********************************************





جمعه 9 مرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
از خدا جز خدا نباید خواست."

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : " چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است." و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.

 در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت :" من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ، نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت، تنها كمی از خودت را به من بده."

 و خدا كمی نور به او داد. نام او كرم شب تاب شد. خدا گفت :" آن كه نوری با خود دارد، بزرگ است، حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی." و رو به دیگران گفت :" كاش می دانستید كه این كرم كوچك ، بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست."

 هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است





شنبه 3 مرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
بدست آور آنچه را كه نمیتوانی فراموش كنی

فراموش كن آنچه را كه نمی توانی به دست بیاوری و بدست آور آنچه را كه نمیتوانی فراموش كنی

رنگین كمان پاداش كسی است كه تا آخرین قطره زیر باران می ماند





شنبه 3 مرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
پاسخ دوست داشتن

دوست داشتن هرگز بی پاسخ نمیمونه.مساله نوع پاسخیه که از هستی در ازای دوست داشتن کسی یا چیزی دریافت میکنیم و دیدن این پاسخ.

حقیقت آدمی نهفته در چیزی است که از اظهار آن عاجز است.............

      پس اگر خواستی کسی را بشناسی ،

                                        به ناگفته هایش گوش کن.





شنبه 3 مرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
آن زمان یک مرد خواهی بود ........

از شاعر انگلیسی رادیارد کیپلینگ 1936 ــ  1856 

 

 

 اگر بتوانی خونسرد باقی بمانی،

                  وقتی دوروبری ها خونسردیشان را از دست داده اند،

                                                  و تو را مقصر میدانند.

 

اگر بتوانی به خود اعتماد کنی،

                 وقتی همه بتو شک دارند،

                                       اما برای تردید هم جایی بگذاری.

 

اگر بتوانی صبور باشی و از صبوری خسته نشوی

                                        یا دروغ بشنوی و دروغ نگویی

                                یا مورد تنفر باشی و به نفرت راه ندهی

            و با این وجود، از خودراضی نباشی و از بالا سخن نگویی.

 

اگر بتوانی آرزو کنی

                             ولی آرزو را سرور خود نسازی.

 

اگر بتوانی بیاندیشی

                                   ولی اندیشه را هدف ندانی.

 

اگر بتوانی با پیروزی و فاجعه روبرو شوی

                   و با هر دوی این فریب ها به یکسان برخورد کنی.

 

اگر بتوانی تحریف سخن خود را

                   توسط ناکسان، که از آن برای نادانان تله میسازند،

                                                            تحمل کنی،

          و از بین رفتن آنچه که برایش زندگی ات را داده ای، ببینی

       و دوباره کمر خم کنی، و با ابزار فرسوده ات از نوع بسازیش.

 

اگر بتوانی آنچه که داری را

                            بر روی شیر یا خط یک سکه شرط ببندی

                                                               و ببازی

                               و دوباره از نو آغاز کنی

                             و دربارهً باخت خود سخن به لب نیاوری.

 

اگر بتوانی قلب و عصب و بازوانت را،

                                            هنگامیکه از پا افتاده اند،

             به خدمت خود بیاوری

            و تا آنجا که چیزی جز ارادهً پایداری برایت باقی نمانده

                                                             بایستی.

 اگر بتوانی با مردم همدم شوی

                         و شرف خود را نگاهداری،

                            یا با شاهان قدم برداری 

                        و حس زمینی خود را از دست ندهی.

 

اگر دشمن و دوست قادر به آزارت نباشند.

 

اگر همه بتوانند برویت حساب کنند،

                                         اما نه بیش از اندازه.

 

اگر بتوانی دقیقهً سنگدل را

                                با شصت ثانیهً تلاش پر کنی.

 

      

آنزمان، زمین و هرچه در آنست، از آن تو خواهد بود

                           و بیشتر

                           آنزمان یک مرد خواهی بود.....پسرم.

 





جمعه 2 مرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
رسم است ....

رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند





جمعه 2 مرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
این دیوانگیست

 

این دیوانگیست

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه

خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم

این دیوانگیست

که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه

یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

این دیوانگیست

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم

این دیوانگیست

که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

این دیوانگیست

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم

این دیوانگیست

که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه

در یکی از آنها به ما خیانت شده است

این دیوانگیست

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه

در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

به امید اینکه در مسیر خود هرگز

دچار این دیوانگی ها نشویم

و به یاد داشته باشیم که همیشه

شانس های دیگری هم هستند

دوستی های دیگری هم هستند

عشق های دیگری هم هستند

نیروهای دیگری هم هستند

تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم

و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشی





جمعه 2 مرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
« دکترعلی شریعتی »

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.

هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟

هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟

می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟

اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟

تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.

می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!

« دکترعلی شریعتی »

( هبوط در کویر )

 





شنبه 13 تیر 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
دکتر علی شریعتی : ...آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست...

...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود.





شنبه 13 تیر 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
مادر عزیزم روزت مبارک

تقدیم به همه ی مادران عزیز دنیا( دست همتونو میبوسم)

از تو نوشتن، قلمی توانا و هنری بیتا را طلب می کند که مرا توان آن نیست. تو بزرگتر از آنی که قلم شکسته چون منی یارای صعود به بارگاه آسمانی ات را داشته باشد و فخر خاکساری درگاهت و رفیع تر از آنی که بتوانم از لذت اغوایش دل بکنم مادر.
چه کنم که بیان حق شناسی سزاوارانه ات را ندارم.اندیشه قاصرم و قلم الکنم ناتوانتر از آنی است که بتواند فرشته ای چون تو را بستاید یا به ادای تکلیف چشمه ای از دریای والا مقامت را بشاید مادر.
چه کنم که توشه ای بیش از این در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همین دلواژه های نارسم را بپذیر و همای سعادت ستایشت را بر شانه های لرزانم بنشان مادر.
گفتن از کسی که مدار روح اتگیزترین گل واژه ها در زیبا ترین نوشته ها ،شعرها،قصه ها، سرودها و سخن وری و همه هنرهای عالم بر محور خورشید است چه سخت می باید.
به راستی چگونه می توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ی زیبای هایش یعنی تو روی برتافت مادر.
چگونه بدون الهه هستی بخش وجود تو باید دل باخت و دلدار بود، ائین مهروزی آموخت و رسم پاکبازی فرا گرفت؟ گونه رفیق توفیق شد و صبوری پیشه کرد و ارج شرف را میزان زد؟ زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنیانی آدمی را بر شاخسار گلستان خلقت دریافت؟
تنها نه به خاطر بهشتی که به زیر پای توست. نه به خاطر نسلی که زاده ی توست. نه به خاطر لالایی های دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگینی و عشق ورزیت. نه به خاطر قلب پاکبازت و زیبایی نازکی خیالت و یا تردی روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ی چشمان اشکبارت. نه به خاطر … تو را می ستایم، بلکه مغرورانه منتت را می کشم. دوسستت دارم و بر تو می بالم مادر.
می خواهم بدانی که بهار آرزوهایم به کرم میزبانی کریم تو گل افشانی می شود و رزق و روزی ام از برکت دعای خلوت تو رونق می گیرد و خزان رویاهایم تنها به جفای غفلت از تو فرا می رسد مادر.
کاش می توانستم به خون خود قطره قطره بگریم تا سرسپردگی هم را به خود باور کنی و سبزی همه عمرم را فدای یک تار موی سپیدت کنم مادر.
کاش نقاب سینه ام را می شکافتی و به قلبم که از خون دل توست، می رسیدی و در واقعیت کوچک من ، حقیقت بزرگ خود را می یافتی
مادر.

 





یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
واقعا چقدر شریعتی قشنگ گفته

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست میرود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..

فردا خیلی دیر است

همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که میشود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است.
بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است،من می گویم که همیشه دیر است.
هر کاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم.
بنابر این دیر شده هر کار که باشد ، این است که فرصت نیست کار امروز را به فردا بیافکنیم.
این روایت که فرموده اند : « برای دنیایت آنچنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت آنچنان که گویی فردا می میری » چقدر عالی است .
به این معنا است که برای کارهای زندگی فردی و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست اما برای کار مردم و آنچه که درمسیر اصالت کار و مسئولیت انسانی است - کار برای دیگران و جامعه و انسانیت - دستپاچه باش ، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی.
این است که من همیشه حرف آخر را اول می زنم چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازم دیگر به حرف آخر نرسم.
«دکتر علی شریعتی »
(چه باید کرد؟ ص ۱۶۰ )





یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
شگفتا.......دکتر شریعتی

شگفتا !
وقتی که بود نمی دیدم
وقتی که می خواند نمی شنیدم .
وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند .
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال
در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ،
تو تشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه که خشکید ؛
چشمه ، از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت ،
و آتش کویر را در خود تافت و گداخت
و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید ؛
تو تشنه آب گردی و نه آتش .
و بعد عمری گداختن در غم نبودن کسی
که تا بود ،
در غم نبودن تو می گداخت ...

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن !
«دکتر علی شریعتی»
( مجموعه اشعار ص ۴۷ )

 





شنبه 23 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
به کوروش چه خواهیم گفت؟

 انسان ها جدی ترین حرف هایشان را وقتی می زنند که سکوت می کنند ، در پاسخ به آن معلمی که رای دادن به مرد قدرت طلب را نان خوردن و نمکدان نشکستن می دانست با نگاه تند و آمیخته به سکوت به حال خودمان فریاد بر آوردم. می گویند چشم ها دریچه روح آدمی است.


فروهر

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر ارد ز خاک

اگر باز پرسد ز ما

چه شد دین زرتشت پاک

چه شد ملک ایران زمین

کجایند مردان این سرزمین

به کوروش چه خواهیم گفت؟

 اگر دید و پرسید از حال ما

چه کردید برنده شمشیر خوش دستتان

کجایند میران سر مستتان

چه امد سر خوی ایران پرستی

چه کردید با کیش میزان پرستی

به شمشیر حق،نیست دستی

که بر تخت شاهی نشسته است؟

چرا پشت شیران شکسته است؟

در ایران زمین شاه ظالم کجاست؟

هوا خواه ازادی،

پس چرا بی صداست؟

چرا خامش و غم پرستید،های

کمر را به همت نبستید،های

چرا این چنین زار و گریان شدید

سر سفره ی خویش مهمان شدید

چه شد عرق میهن پرستیتان

چه شد غیرت و شور و مستیتان

سواران بی باک ما را چه شد

ستوران چالاک ما را چه شد

چرا ملک تاراج می شود

جوانمرد محتاج می شود

چرا جشن هامان شد عزا

در اتشکده نیست بانگ دعا

چرا حال ایران زمین ناخوش است

چرا دشمنش این چنین سرکش است

چرا بوی ازادگی نیست،وای

بگو دشمن میهنم کیست،های

بگو کیست این ناپاک مرد

که بر تخت من این چنین تکیه کرد

که تا غیرتم باز جوش اورد

ز گورم صدای خروش اورد

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر ارد ز خاک

منشور حقوق بشرکوروش





جمعه 22 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
نوشته ای از دکتر شریعتی

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

ذهن ما باغچه است

گل نكاری، گل من!

علف هرز در آن می روید

زحمت كاشتن یك گل سرخ

كمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است...

 





چهارشنبه 20 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
فردا خیلی دیر است «دکتر علی شریعتی »

فردا خیلی دیر است

همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که میشود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است.
بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است،من می گویم که همیشه دیر است.
هر کاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم.
بنابر این دیر شده هر کار که باشد ، این است که فرصت نیست کار امروز را به فردا بیافکنیم.
این روایت که فرموده اند : « برای دنیایت آنچنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت آنچنان که گویی فردا می میری » چقدر عالی است .
به این معنا است که برای کارهای زندگی فردی و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست اما برای کار مردم و آنچه که درمسیر اصالت کار و مسئولیت انسانی است - کار برای دیگران و جامعه و انسانیت - دستپاچه باش ، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی.
این است که من همیشه حرف آخر را اول می زنم چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازم دیگر به حرف آخر نرسم.
«دکتر علی شریعتی »
(چه باید کرد؟ ص ۱۶۰ )

 





چهارشنبه 20 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
دکتر علی شریعتی

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست میرود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..





چهارشنبه 20 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
یکی از قشنگ ترین داستان های دکتر علی شریعتی : صفر و بینهایت

یکی از قشنگ ترین داستان های دکتر علی شریعتی : صفر و بینهایت

 

یک ٬ جلوش تا بینهایت صفرها!

کی بود
یکی نبود
غیر از خدا
هیچ چی نبود
هیچ کی نبود
خدا تنهابود
خدا مهربان بود
خدا بینا بود
خدا دوستدار زیبایی بود
خدا دوستدار شایستگی بود
خدا از سکوت بدش می آمد
خدا از سکون بدش می آمد
خدا از پوچی بدش می آمد
خدا از نیستی بدش می آمد
خدا آفریننده بود
مگر می شود که نیافریند؟
ناگهان ابرها را آفرید
در فضای نیستی رها کرد
ابرهایی از ذره ها
هر ذره
منظومه ای کوچک ٬ نامش : اتم
آفتابی در میان
و پیرامونش ٬ ستاره ای ٬ ستاره هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
( کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف

ابرها به حرکت آمدند
نیرومند ٬ فروزان ٬ پرجوش و خروش
مثل دود
مثل گردباد

مثل گرداب
مثل آتش گردان
اتمی بزرگی ٬ نامش : منظومه :
آفتابی در میان
پیرامونش ٬ ستاره ای ٬ ستاره هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
(کعبه ای ٬ و برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف
از سنگ سیاه ٬ تا سنگ سیاه)

زندگی پدید آمد
گیاه ها:
از خزه های کوچک تا درختهای بزرگ
و حیوان ها:
از میکروب ها تا ماموت ها
و در آ]ر انسان:
بدها و خوب ها
بده ا بد تر از همه ی بدها
خوب ها ٬ خوب تر از همه ی خوب ها
بد ها مثل شیطان
خوب ها مثل خدا

زندگی ٬ یک ذره جاندار یک تخم
تخم یک گیاه
در خاک سبز می شود ٬ سر می زند٬ نمو می کند ٬ نهال می شود٬ جوان می شود٬ شاخ و برگ می افشاند ٬ گل و میوه می دهد ٬ پیر می شود ٬ خشک می شود٬ می میرد ٬ خاک می شود
از او باز تخم می ماند ٬ مثل روز اول
تخم یک حیوان
جنین ٬ نوزاد٬ کودک ٬ نوجوان ٬ جوان ٬کامل ٬ پیر ٬ مرگ
از او باز تخم می ماند ٬ مثل روز اول
زندگی هم دور می زند
تخم یک گیاه ٬ تخم یک حیوان
از صبح تولد تا شب مرگ ٬ تمام عمر ٬ در جنب و جوش ٬ در تلاش٬ در حرکت
هر لحظه درجایی
هر جا ٬ در حالی
همیشه و همه جا ٬! در جستجوی لذت ٬ در پیرامون احتیاج ٬ از تولد تا مرگ
زندگی هم دور می زند
آفتابی در میان
احتیاج
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نیستی ٬ تا نیستی
(کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه)

یکی بود یکی نبود
غیر از خدا
هیچ چی نبود هیچ کی نبود
جهان آفریده شد
ذره ها ٬ منظومه ها ٬ زنده ها...
زمین ها و آسمان ها ٬ ستاره ها و آفتاب ها ٬ مشرق ها و مغرب ها٬گیاهها و حیوانها ٬ دیدنی ها و ندیدنی ها
هر کدام در حرکت ٬ در تلاش با نظمی ثابت در تغییری دایم
زندگی سرزده از مرگ ٬ مرگ زاده زندگی ٬ زوز سرزده از شب ٬ شب
زاده روز
همه چیز در حرکت ٬ همه چیز دور زن:
آفتابی در میان
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نیستی ٬ تا نیستی
(کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه)

یکی بود
یکی نبود
غیر از خدا
هیچ چی نبود
هیچ کی نبود
آفرینش پایان یافت و جهان برپاشد...
و زمین ها و آسمان ها ٬ ستاره ها و آفتاب ها ٬ مشرق ها و مغرب ها ٬ جاندارها و بیجان ها ٬ گیاه ها و حیوان ها ٬ ذره ها و منظومه ها ... همه با نظمی ثابت ٬ در تغییری دایم ٬ همه در حرکت ٬ حرکت همیشگی ٬ همیشه در جستجو ٬ در جستجوی چیزی:
آفتابی درمیان
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نیستی ٬ تا نیستی
(کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه)

چرا تمام جیزهای جهان شکل کره است؟
زمین ٬ ستاره ٫ خورشید
الکترون و پروتون
هرملکون ٬ هر اتم
هر ذره ای
خشت بنای این جهان

منظومه ای :
شهری ٬دهی ٬ از کشور بی سروپایان جهان
چرا تمام حرکت هایی جهان دایره ای است؟
زمین ٬ ستاره ٬ خورشید
الکترون و پروتون
هر ملکول ٬ هر اتم
هر ذره ای
خشت بنای این جهان
منظومه ای
شهری ٬ دهی ٬ از کشوریی سروپایان جهان
هر زنده ای
چه یک گیاه ٬ چه جا نور
دور می زند ٬ دایره وار
تمام چیزهای جهان دایره وار ٬ دور می زند:
آب ٬ خاک
شب ٬ روز
صبح ٬ غروب
هر ثانیه ٬ هر دقیقه ٬ هر ساعت
هر هفته ٬ هر ماه ٬ هر فصل :
بهار ٬ تابستان
پاییز ٬ زمستان
هرسال


یکی بود
یکی نبود
غیزا خدا هیچی چی نبود
هیچ کی نبود
زمین ها بود
آسمن ها بود
ستاره ها ٬ خورشیدها
مشرق ها٬ مغرب بها
فضای جهان بی آغاز ٬ بی پایان
و در این گوشه
آفتابی در میان
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
و مجموعا : یک منظومه
و در آن گوشه ٬ یک منظومه دیگر
و در گوشه دیگر ٬ یکی دیگر
و یکی دیگر
و دوتا و ده تا و صد تا و هزار تا و یک میلیون و یک میلیارد و تا ...
کسی نمی داند چند میلیارد ٬ میلیارد میلیارد ...!

یک عدد یک روی کاغذ بنویس
هر چقدر می تونی جلوی یک صفر بذار
صفحه ات که تمام شد صفحه دیگری بگیر
کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بخر
دواتت که ته کشید دوات دیگه وردار
جوهرت که تمام شد جوهر دیگر بخر
وقتی دستت خسته شد
از دوستت خواهش کن که او صفر بزاره
دست او که خسته شد تو باز ادامه بده
تو که غذا می خوری او صفرها رو بذاره
وقتی تو صفر می گذاری او غذاشو بخوره
شب که میشه به نوبت بخوابین
تو صفر بذار او بخوابه
وقتی که او بیدار شد تو بخواب او صفر بذاره
پیر که شدین به بچه هاتون بگین کارتونو دنبال کنن
آخرهای عمرتان
وقتی دیگه پیر پیرشدین
یک لحظه دست از کار بکشین
روز اول فقط دو تا بچه بودین
فقط بلد بودین که صفر بذارین
حالا دو تا پیر زمینگیر شده این
فقط می تونین صفر بشمارین
باز بچه شده این
مثل روز اول شده این
اون روزها بزرگترها دلشون براتون می سوخت
نازتون می کردن پرستاریتون می کردن گاهی هم مسخره تون می کردن
و حالا کوچکترها
چون حالا بچه تر شده این
حالا بچه پیرین
بچه ریش و پشم دارین
هشتاد سال نود سال صد سال راه رفته این
صد سال کار کرده این
از سالها و سالها و سالهای عمر گذر کرده این
آخر کار رسیده این به اول!
باز بچه شده این
خاک بودین خوراک شدین
لقمه ای در دهان بابا
لقمه ای در دهان مامان
ذره ای تو دل مامان
ذره ای تو پشت بابا...
مامان وبابا با هم عروسی کردن
آن ذره و این ذره با هم یکی شدن
آن یکی تو شدی
تو دل مامان
مثل یک تخم مرغ تو دل مرغ
با گرمی تن مامان با خون بدن مامان
تو زنده شدی تو بزرگ شدی
مثل یک تخم مرغ زیر پرهای مرغ
نه ماه گذشت نه روز گذشت نه ساعت گذشت
مامان دردش گرفت
تخم مرغ را شکستی
یک هو بیرون جستی !
افتادی تو گهواره
چشمات نمی دید
گوشت نمی شنید
پاهات نمی رفت
دستات نمی گرفت
مغزت کار نمی کرد
هیچ چی نمی فهمیدی
هیچ کس را نمی شناختی
تو گهواره افتاده بود
فقط سه کار بلد بودی
1- شیر مکیدن 2- زیرت شاشیدن 3- گریه کردن!
صدسال گذشت
چشمات نمی بینه گوشات نمی شنوه پاهات نمیره دستات نمی گیره
مغزت دیگه کار نمی کنه
هیچ چی نمی فهمی هیچ کس را نمی شناسی
تو بسترت افتاده ای
فقط سه کار بلدی
1-... 2- .... 3-....
بعد می میری
میندازنت تو دل زمین
باز خاک می شی
از تو هیچی نمی مونه
تو می مونی
آدمیزاد دور می زنه
مثل زمین مثل زمان مثل بهار مثل همه چیز
آب گل درخت زمین ستاره خورشید منظومه ها
کهکشانها همه جهان !
هیچ بودی ٬ خاک بودی ٬ دورزدی ٬ هیچ شدی خاک شدی
از تو چیزی که می مونه
کاری که کردی می مونه
هرکاری کردی می مونه
کاری اگر کردی می مونه

حالا بشین بچه پیر
شماره ستاره ها منظومه ها به چند رسید؟
یک جلوش یک میلیون صفر؟
صد میلیون صفر؟ یک میلیارد؟ صد میلیارد ؟ ...؟
نمی توانی بشماری
یک جلوش صد متر صفر ؟ یک کیلومتر ؟ صد کیلومتر ؟ صدفرسنگ؟
هر چه که هست ضربش کن در هرچه که هست
هر چه که شد باز ضرب کن در هر چه که شد
هی ضرب کن هی ضرب کن
صفحه اگر تمام شد صفحه دیگری بگیر
کاغذ اگر تمام شد کاغذ دیگری بخر
جوهر اگر تمام شد...
دستت اگر خسته شد...
خواب ... خوراک ... دوستت ادامه ... بجه ها ...
شماره ستاره ها منظومه ها تمام چیزهای جهان به چند رسید؟
یک
جو یک صفرها
هزارتا صفر؟
یک میلیون ؟ یک میلیارد؟
صد کیلومتر ؟ صدفرسنگ؟
از جلو یک صف صفر تا به کجا؟
آن سر شهر ؟ آن سر کوه ؟ تا دریا؟ تا صحرا ؟ تا به افق؟
تا .... آن سر دنیا؟
ته دنیا؟
نه نه تا همیشه تا همه جا
تا هر کجا که جا باشه
تا جاییکه تو بتونی بشماری
بتونی جلو یک صفر بذاری

شماره گیاهها
پرنده ها خزنده ها چرنده ها
آدم ها فرشته ها
زمین ها آسمانها
ستاره ها خورشیدها منظومه ها
دیده ها ندیده ها
پست و بالا
زشت و زیبا
خوب و بدها
هر چه که هست
هر چه که تو این دنیاست
هر چه که دنیا اسمشه
همه جهان همه وجود همه ش همینه !
معنی عالم همینه
شماره تمام چیزهای جهان
چه آشکار و چه نها
چه در زمین چه آسمان
جمادها نبات ها
جانوران آدمیان
ستاره ها خورشیدها منظومه ها
شماره تمام هستی همینه
یک
جلوش
تا بی نهایت
صفرها
ببین
فقط یک عدده
ببین
فقط یکعدد ه
به غیر یک ٬ هر چه که هست
چه ده چه صد هزار هزار چه میلیون چه میلیارد
چه بیشمار
شماره نیست هیچ نیست
هستند اما نیستند
نیستند اما هستند
صفرند یعنی خالی اند
هیچ اند
پوچ اند
بی معنی اند
یک عدد خشک و خالی هم نیستند
نیستند
زیرا فقط یک عدده
چونکه فقط یکعدد ه
اما همین صفر جلو یک که نشست ...؟؟؟!!!
وقتی صفرها جلو یک می نشینند
یک را صد ها میلوین ها و بیلیون ها می کنند
اما صدها و میلیون ها و میلیاردها
فقط یک است
صدها یک میلیونها یک میلیاردها یک ...
زیرا
فقط یک عدده
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه
یعنی
دو تا یک سه تا یک چهار تا یک پنج تا یک شش تا یک هفت تا یک هشت تا یک نه تا یک ده یازده دوازده سیزده چهارده پانزده شانزاده هفده هیجده نوزده و بیست.
سی و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود وصد ...
دویست و سیصد و چهارصد و پانصد و ششصد و هفتصد و هشتصد و نهصد و هزار میلیون و بیلیون و تریلیون و کاتریلیون ... و همه
فقط
یک است و بقیه صفر!
***
توی حساب
فقط یک عدده
تو این عالم
فقط یکعدد ه
بقیه هر چه هست
صفر است
همه صفرند
هیچ اند
پوچ اند
خالی اند
صفر : یک دایره تو خالی
دور می زند
و آخرش میرسد به اولش و...
هیچ !
همین!
فقط
یک است و جلوش - تا بی نهایت - صفرها
صفر: خالی ٬ پوچ ٬ هیچ !
وقتی بخواد خود ش باشه
تنها باشه
وقتی بخواد فقط با صفرها باشه
اما وقتی جلو یک بشینه ...؟!
وقتی بخواد فقط برای یک باشه
از پوچی و از تنهایی در بیاد
همنشین یک بشه ؟!
***
تو بچه جان!
بچه 9 ساله ده ساله !
که هیچ بودی خاک بودی خوراک شدی
هشتاد سال دیگر نود سال دیگر یک بچه پیر می شی هیچ می شی خاک می شی دور می زنی
دایره ای
بی جهت بی معنی تو خالی
باز از آخر میرسی به اول
مثل صفر
وقتی برای خودت زندگی کنی
وقتی بخوای فقط برای خودت باشی
تنها باشی
وقتی بخوای فقط با صفرها باشی
عمرتو مثل یک خط منحنی روی خودت دور می زنه
مثل صفر
باز از آخر میرسی به اول!
می مونی می گندی
مثل مرداب مثل حوض
بسته می شی مثل دایره
مثل صفر!
اما اگر جلو یک بنشینی ...؟
اگر بخوای فقط برای یک باشی
از پوچی و از تنهایی در بیایی
همنشین یک بشی ...؟!
باید برای دیگران زندگی کنی
عمرتو مثل یک خط افقی پیش می ره
مثل راه
مثل رود
وقتی از خودت دوربشی
از آ]ر به آبادی می رسی مثل راه
از آخر می ریزی به دریا مثل رود
اما اگر جلو یک بنشینی
اگر بخوای فقط برای یک باشی
از پوچی و از تنهایی در بیایی
همنشین یک بشی
باید برای دیگران بمیری
عمرتو مثل یک خط عمودی بالا میره
مثل موج
مثل طوفان
مثل یک قله ی بلند مغرور
تو تپه ها
مثل درخت سرو آزاد
تو خزه ها
که رو به خورشید میرویه
به آسمان قد می کشه
مثل یک انسان بزرگ یک شهید
یک امام
تو گرگ ها تو روباه ها تو موش ها تو میش ها
که پامیشه که میاسته
بپاخیزی بایستی
توصفرها
مثل یک !
بله
فقط یک عدده
فط یکعدد ه
شماره ستاره ها منظومه ها
زمین ها آسمان ها
شماره تمام چیزهای عالم
یک
جلوش تا
بی نهایت
صفرها!
یک ی هست
یک ی نیست
غیر از خدا
هیچ چیز نیست
هیچ کس نیست





چهارشنبه 20 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
متن زیبای دیگر از دکتر علی شریعتی

دکتر علی شریعتی

تبارک‌ الله‌ احسن‌ الخالقین‌ (آفرین‌ بر خودم‌ بهترین‌ آفرینندگان‌!).
یعنی‌: به‌! ببین‌ چه‌ ساخته‌ام‌! از آب‌ و گل‌! روح‌ خودم‌ را در او دمیدم‌ و این‌ چنین‌ شد! و این‌ است‌ که‌ مرا این‌ چنین‌ می‌شناسد! که‌ خود را می‌شناسد که‌ گفته‌اند: خود را بشناس‌ تا خدا را بشناسی‌، چه‌ «خود» روح‌ خدا است‌ در اندام‌ تو ای‌ مانی‌ من‌! ای‌ مبعوث‌ هنرمند بسیار دان‌ من‌، ای‌ آشنای‌ نازنین‌ گرانبهای‌ نفیس‌ من‌، ای‌ روخ‌ من‌، خود من‌، و من‌ نخستین‌ بار که‌ در رسیدم‌ آن‌ من‌ پولادین‌ خویش‌ را که‌ غروری‌ رویین‌ بر تن‌ داشت‌، غروری‌ که‌ با هر ضربه‌ای‌ که‌ روزگار بر آن‌ فرود آورده‌ بود و هر گرزی‌ که‌ حوادث‌ بر سرش‌ کوفته‌ بود سخت‌تر گشته‌ بود، بر قامتش‌ فرو شکستم‌ که‌ در راه‌ طلب‌ این‌ اول‌ قدم‌ است‌، چه‌ غرور حجاب‌ راه‌ است‌ که‌ گفته‌اند: «نامرد غرورش‌ را می‌فروشد و جوانمرد آن‌ را می‌شکند، نه‌ به‌ زر و زور، بل‌ بر سر دوست‌ که‌ غرورهای‌ بزرگ‌ همواره‌ بر عصیان‌ و صلابت‌ سیراب‌ می‌شوند و یکبار از تسلیم‌ و شکست‌ سیراب‌ می‌شوند و سیراب‌تر و آن‌ بار آن‌ هنگام‌ است‌ که‌ این‌ معامله‌ نه‌ در کار دنیا است‌ که‌ در کار آخرت‌ است‌ و آدمیان‌ بر دوگونه‌اند: خلق‌ کوچه‌ و باازر که‌ سر به‌ بند کرنش‌ زور می‌آورند و گزیدگان‌ که‌ سر به‌ لبه‌ تیغ‌ می‌سپارند و به‌ ربقه‌ تسلیم‌ نمی‌آورند، دل‌ به‌ کمند نیایش‌ دوست‌ می‌دهند و بسیار اندک‌اند آنها که‌ در ظلمت‌ شبهای‌ هولناک‌ شکنجه‌ گاهها و در آغوش‌ مرگی‌ خونین‌ یک‌ «لفظِ» آلوده‌ به‌ ستایشی‌ نگفته‌اند و یک‌ «سطر» آغشته‌ به‌ خواهشی‌ ننوشته‌اند و آن‌گاه‌ در غوغای‌ پرهراس‌ کفر و زور و خدعه‌ و کینه‌ قیصر سر بر دیوار مهراوه‌ ممنوع‌ نهاده‌اند و در برابر «تصویر» مریم‌- زیباترین‌ دختران‌ اورشلیم‌، مادر عیسی‌ روح‌ الله‌، مسیح‌ کلمة‌ الله‌، مریم‌ همسر محبوب‌ تئوس‌ که‌ اشباه‌ الرجال‌ قرون‌ وسطی‌ همسر یوسف‌ نجارش‌ می‌خواندند- غریبانه‌ اشک‌ ریخته‌اند، دردمندانه‌ گریسته‌اند و سرودها و دعاهای‌ گداازن‌ از آتش‌ نیاز و از بیتابی‌طلب‌ را از عمق‌ نهادشان‌ به‌ سختی‌ بر کشیده‌اند و سرشار از شوق‌ و سرمست‌ از لذت‌ بر سر و روی‌ تصویر «او» ریخته‌اند».





چهارشنبه 20 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
از آغاز تا ....

حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟

چه دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی
....!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است
!
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد
....
چه آسمانهایی
!
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به پاکی شکوه زیبا و مهربان دوست داشتن
...!
چه می گویم؟

کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات ! از چه سخن می گو یید؟

و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است و بس....


 





سه شنبه 19 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()
چند سخن زیبا از دکتر علی شریعتی

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)





سه شنبه 19 خرداد 1388 توسط جان نثاری | نظرات ()



پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جان نثاری
یک پله تا خوشبختی
همه پیوندها
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
کتاب های باربارا دی انجلیس ووین دایر
دکتر وین دایر
حکمت ها
از خدا جز خدا نباید خواست."
بدست آور آنچه را كه نمیتوانی فراموش كنی
پاسخ دوست داشتن
آن زمان یک مرد خواهی بود ........
رسم است ....
این دیوانگیست
« دکترعلی شریعتی »
دکتر علی شریعتی : ...آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست...
مادر عزیزم روزت مبارک
واقعا چقدر شریعتی قشنگ گفته
شگفتا.......دکتر شریعتی
به کوروش چه خواهیم گفت؟
نوشته ای از دکتر شریعتی
فردا خیلی دیر است «دکتر علی شریعتی »
دکتر علی شریعتی
یکی از قشنگ ترین داستان های دکتر علی شریعتی : صفر و بینهایت
متن زیبای دیگر از دکتر علی شریعتی
از آغاز تا ....
چند سخن زیبا از دکتر علی شریعتی
لیست آخرین مطالب
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :